ازدحام گودال

مذهبی

حرم حضرت زینب (س)

  

چادر ببند بر کمرو انقلاب کن

شام خراب را سر شامی خراب کن

از ما مدافعان حرم انتخاب کن

روی تمام سینه زنانت حساب کن

یاد عرب نرفته که فیروز زاده ایم

تا پای مرگ پای شما ایستاده ایم

مکر سقیفه نقشه خصمانه ریخته

در باغ دوست آفت بیگانه ریخته

هیزم اگر چه بردر این خانه ریخته

دور وبر تو این همه پروانه ریخته

ما که نمرده ایم شما بی حرم شوی

زهرای بی مزار در این شهر غم شوی

پاییز را فراری خشم بهار کن

این قوم را دوباره به نفرین دچار کن

تیغی دودم به قره طوفان سوار کن

اصلا به ذوالفقار علی واگذار کن

باید دمشق آینه کربلا شود

تا این گره به دست علمدار واشود

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ] [ 8:0 ] [ ناصر ] [ ]


علی اکبر لطیفیان

مناجات 


نام ما را ننویسید، بخوانید فقط

سر این سفره گدا را بنشانید فقط

آمدم در بزنم، در نزنم می میرم

من اگر در زدم این بار نرانید فقط

میهمان منتظر دیدن صاحب خانه ست

چند لحظه بغل سفره بمانید فقط

کم کنید از سر من شرّ خودم را، یعنی

فقط از دست گناهم برهانید... فقط

حُرّم و چکمه سر شانه ام انداخته ام

مادرم را به عزایم ننشانید فقط

صبح محشر به جهنم ببریدم اما

پیش انظار گنهکار نخوانید فقط

پیش زهرا نگذارید خجالت بکشیم

گوشه ای دامن ما را بتکانید فقط

حقمان است ولی جان اباعبدالله

محضر فاطمه ما را نکشانید فقط

سمت آتش ببری یا نبری خود دانی

من دلم سوخته، گفتم که بدانید فقط

گر بنا نیست ببخشید، نبخشید اما

دست ما را به محرم برسانید فقط

[ جمعه بیست و هشتم تیر 1392 ] [ 17:19 ] [ ناصر ] [ ]


دل خون


آی شاعر گر مرید رهبری

با بسیجیها اگر همسنگری

گر دم از عشق حسینی میزنی

سینه در صحن خمینی میزنی

ای که میگویی قلم یعنی تفنگ

می سرایی مثنوی در وصف جنگ

پرسشی دارم که جای حیرت است

پاسخش تنها دو رکعت غیرت است

این وطن مصرو عراق و شام نیست

جای مشتی فاسد و بد نام نیست

در سرم وقتی جنون گل میکند

مثنوی با بوی خون گل میکند

بوی خون عطر شهید اباد ماست

مثنوی موسیقی فریاد ماست

این زمان باید ز درد و داغ گفت

باید از بغض گلوی باغ گفت

درد گفتم درد دین امد به یاد

بار دیگر زخم دیرین سر گشاد

درد دین اه علی مرتضاست

غربت اقا امام مجتباست

درد زهرا درد پهلویش نبود

از کبودیهای بازویش نبود

درد یعنی غربت مولا حسین

اه جانسوز دل یر خمین

حرف حرف اورده اینجا ای زبان

جای ان دارد شوی اتشفشان

ای قلم تا چند باشی در غلاف 

بی حجابی جنگ دارد با عفاف

اتش این فتنه روشن گشته است

روسری ها شال گردن گشته است

پیش از این هم چنین نبود ای قوم

در شما درد دین نبود ای قوم

چهارده قرن لاف عشق زدید

تیغ را بر خلاف عشق زدید

غیر حق هرچه را بها دادید

به علی خون دل شما دادید

ما بسیجیها به فرمان ولی

همچنان در سنگر عشق علی

عاشق و شیدایی و دل داده ایم

جانفشانی مکنیم اماده ایم

دور دور عشقبازیهای ماست

چون ولی امر مارا مقتداست

بدتر از بیدرد بودن درد نیست

هر که درد دین ندارد مرد نیست

[ پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ] [ 0:59 ] [ ناصر ] [ ]


مصطففی متولی

حضرت رقیه(س)-شهادت


 پای دختر بچه وقتی غرق تاول می شود

 پا به پایش کاروانی هم معطل می شود

 دست بسته خواب هم باشد بیافتد از شتر

 پهلوان باشد دچار درد مفصل می شود

 غیر موهای سرم در این سفر از دست شمر

 خواب هم آشفته با کابوس مقتل می شود

 حق بده با دست اگر دنبال لب های توأم

 بعد چندی تار دیدن چشم تنبل می شود

 پاره های چادرم را بسکه بستم روی زخم

 چادرم دارد به یک معجر مبدل می شود

 استخوان هایم ترک دارند فکرش را نکن

 تو در آغوشم بیایی مشکلم حل می شود

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:38 ] [ ناصر ] [ ]


حسین قربانچه

حضرت زهرا(س) - شهادت


ای حضرت حوریه ای روح معانی

ای خاستگاه جلوه های لن ترانی

حالا نمیشد باز پیش ما بمانی؟

ما را مبرّا کن از این دل نگرانی


برخیز و بر اهل جهان پیغمبری کن

بر عالم و آدم دوباره سروری کن


امروز در دستان خود جارو گرفتی

دیروز حتی از علی هم رو گرفتی

امروز با شانه خم از گیسو گرفتی

دیروز خون لخته از پهلو گرفتی


نان می پزی اما دلم خوش نیست خانم

جان دادنت شایع شده مابین مردم


دیشب که خوابیدی تو را افسرده دیدم

گلگبرگ هایت را خم و پژمرده دیدم

رنگ کبودی که به رویت خورده دیدم

کابوس میدیدی تو را آزرده دیدم


این قصه ی تنهایی ات در کوچه ها چیست

گفتی نزن؛ من باردارم؛ ماجرا چیست؟


شهر مدینه زندگی ام را نظر زد

گرگ سقیفه ناگهان از کوچه سر زد

زهرا دم در رفت و او محکم به در زد

زهرای من را پیش چشم چل نفر زد


اهل مدینه عاقبت چه بد شدند آه

با پا ز روی همسر من رد شدند آه


پشت در ماتکمده اخگر که پیچید

عمامه دور گردن حیدر که پیچید

پشت تو دائم چادر و معجر که پیچید

سوی ضریح پیکر تو در که پیچید


مسمار بین سینه ات جا باز کرد و

رفت و به سرعت محسنت را ناز کرد و


هر بار میگفتی نزن؛ یا مشت خوردی

یا پشت دستی با چهار انگشت خوردی

شلاق از پیش و لگد از پشت خوردی

این ضربه هایی که به قصد کشت خوردی...


...من خورده بودم زود تر افتاده بودم

زیر دری که سوخته جان داده بودم


حق نگذرد از قنفذ و جرم گزافش

دیدم که در کوچه چه جوری با غلافش

زد روی آرنج تو با آن انعطافش

پاداش هم میگیرد از کار خلافش


در بین آن کوچه چه کاری داد دستت

از قسمت پهنا زد و افتاد دستت


باید نخ و سوزن بگیری پر بدوزی

یک پیرهن با چندتا معجر بدوزی

پیراهنی ایمن ز یک لشگر بدوزی

زیر گلو را بلکه محکم تر بدوزی


شاید که روی این یقه، خنجر نیامد

شاید ته گودال از تن در نیامد


وقتی حسینت تشنه لب افتاده باشد

در چنگ یک مرد عرب افتاده باشد

ای کاش قتل او به شب افتاده باشد

یا جای صورت به عقب افتاده باشد


اینگونه نه از پشت گردن خون می آید

نه؛ پیرهن از پیکرش بیرون می آید


روزی ز فرق دخترت مو می کشند و

از دست دخترها النگو می کشند و

الواط ها در خیمه چاقو می کشند و

ناموس زهرا را به هر سو می کشند و


اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در روز5/1/92

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 18:9 ] [ ناصر ] [ ]


مهدی زراعتی

حضرت زهرا (س)


عشق خدا عشق منی فاطمه

حب شما اجننی فاطمه

تو و مقامی که خدا اگه است

ما و زبان الکنی فاطمه

لیلی پنهان که همه لیلیان

بهر تو مجنون علنی فاطمه

مادر ما کنیز فضه تو

فقط تو مادر تنی فاطمه

بی تو نوای کودک دل ما

من الذی ایتمنی فاطمه

میکده عشق علی کوثری

شیر دل شیر زنی فاطمه

نبود تو خلع سلاح علی

تیغ سپر وجوشنی فاطمه

پای علی جان تو جان کنده ایم

از دل ما دل نکنی فاطمه

نیم دل ما زتو شد حسینی

نیمه دگر هم حسنی فاطمه

به یاد سینه شکسته تو

باب شده سینه زنی فاطمه

مشکی ما بافته دست تو

شبیه کهنه پیرهنی فاطمه

ما و غم خون کفنی فاطمه

تو و غم بی کفنی فاطمه

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 17:59 ] [ ناصر ] [ ]


مهدی زراعتی

امیرالمومنین (ع) . مدح
 
به حال نوکریم عشق میکنم اقا
 فقط تو میخریم عشق میکنم اقا

 اگرچه منع شمارند راه سرخ مرا
 اسیر خودسریم عشق میکنم اقا
 
شبیه طفل پریشان بهانه میگیرم
 عجیب مادریم عشق میکنم اقا

 سرم به زیر کم اورده همیشگیه
 مصاف دلبریم عشق میکنم اقا

 کلاف اشک منو خیل عاشقان شما
 اگرچه اخریم عشق میکنم اقا

 خلاصه اه ندارم در این بساط ولی
 همین که حیدریم عشق میکنم اقا
[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 12:59 ] [ ناصر ] [ ]


مهدی رحیمی

امام رضا ع


من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند
 به چه مقدار به زائر بدهم فکر کند
 از شما خواستن عشق است ضرر خواهد کرد
هر که در وقت گدایی به رقم فکر کند
بهتر این است که زائر اگر آمد به حرم
دو قدم عشق بورزد سه قدم فکر کند
 به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد
 زیر این قبه به هستی به عدم فکر کند
 به دو گلدسته دو تا ساق به دوش گنبد
 به رواقی که شده پیش تو خم فکر کند
 به چرا سال گذشته دو سه بار و امسال-
فقط این بار...به این قسمت کم فکر کند
 به خودش...نه به کسانی که به یادش آمد
 چون که در آینه کاری حرم فکر کند
موقع دست به سینه شدن و عرض سلام
 کربلایی شده هرکس به علم فکر کند
 چون که از باب جواد تو کسی داخل شد
 خنده داراست که دیگر به قسم فکر کند
 دیر وقتی ست که تا در حرمت دم بدهد
جای دم حضرت عیسی به دو دم فکر کند
بهترین نوع زیارت شده اینکه امشب-
هم کسی گریه کند پبش تو هم فکر کند
[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 14:56 ] [ ناصر ] [ ]


تولی و تبری


ما به غلامان علی و عمر

هیچ نگوییم زخیرو زشر

حشر غلامان علی با علی

حشر غلامان عمر با عمر

[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 12:1 ] [ ناصر ] [ ]


اربعین


هر طور بود آمدم اینجا گمان نبود

اصلاً اُمیدِ آمدنِ کاروان نبود

من زینبم نه زینب وقت وِداعمان

زینب به زیر جامه اش این داستان نبود

من زینبم نه زینب تا عصر یازده

موی سپید و این همه قَدِ کمان نبود

آسان نبود رفتن ما تا به کوفه، شام

گاهی میان قافله یک لقمه نان نبود

آسان نبود رفتن ما با حرامیان

پرده نداشت محمل ما، شأنمان نبود

آسان نبود آمدن ما از این مسیر

غیر سرت به رویِ سرم سایبان نبود

این قافله که خانم قامت کمان نداشت

دارایِ دختری شده لکنت زبان نبود

تعداد ما کم است نپرس از دلیل آن

با نازدانه ات احدی مهربان نبود

رفتی و بردی اصغر و حتی برای من

نگذاشتی رقیه يِ خود را برای من

با اشکِ چشم غسل زیارت کنم حسین

وقتش رسیده جان برود از تنم حسین

حالا که باز هست دو دستم چه فایده؟

دستی نمانده سینه برایت زنم حسین

دیگر رسالتم که به پایان رسیده است

بگذار کربلا بشود مدفنم حسین

هر چه به من گذشت فدای سرت حسین

معجر که هست روی سر خواهرت حسین

بعد از تو گاه قافله سالار بوده ام

گاهی سپر، طبیب، پرستار بوده ام

هر جا برای حفظ امام زمانه ام

زهرا میان کوچه و بازار بوده ام

بی معجزه، بدون عصا، با قَدِ خَمَم

موسی میانِ مجلس اغیار بوده ام

چشم یزید کور شد از خطبه های من

من ذوالفقار حیدر کرار بوده ام

من پس گرفته ام عَلَم ساقی تو را

تا ساقی ات بداند علمدار بوده ام

از من مپرس، مگو خواهرم کجاست؟

آن بلبل سه ساله ي من دخترم کجاست؟

یادت که هست آنچه سر پیکرت شد و

چوب و عصا و نیزه فرو در پَرَت شد و

از پشتِ سر گرفت به بالا سر تو را

آنچه به پیش من خواهرت شد و

می آمدند دستِ پُر از قتله گاه و بعد

در زیر سُم اسب لگد پیکرت شد و

رفتم به شام و كوفه به همراه یک نفر

یک ساربان که صاحب انگشترت شد و

گاهی فراز نیزه و دروازه مرقدت

گاهی میان طشت ، نزولِ سرت شد و

آرام گفته ام که ابالفضل نشنود

حرف از کنیز بردن یک دخترت شد و

[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 6:42 ] [ ناصر ] [ ]