X
تبلیغات
ازدحام گودال

ازدحام گودال

مذهبی

مصطففی متولی

حضرت رقیه(س)-شهادت


 پای دختر بچه وقتی غرق تاول می شود

 پا به پایش کاروانی هم معطل می شود

 دست بسته خواب هم باشد بیافتد از شتر

 پهلوان باشد دچار درد مفصل می شود

 غیر موهای سرم در این سفر از دست شمر

 خواب هم آشفته با کابوس مقتل می شود

 حق بده با دست اگر دنبال لب های توأم

 بعد چندی تار دیدن چشم تنبل می شود

 پاره های چادرم را بسکه بستم روی زخم

 چادرم دارد به یک معجر مبدل می شود

 استخوان هایم ترک دارند فکرش را نکن

 تو در آغوشم بیایی مشکلم حل می شود

[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:38 ] [ ناصر ] [ ]


حسین قربانچه

حضرت زهرا(س) - شهادت


ای حضرت حوریه ای روح معانی

ای خاستگاه جلوه های لن ترانی

حالا نمیشد باز پیش ما بمانی؟

ما را مبرّا کن از این دل نگرانی


برخیز و بر اهل جهان پیغمبری کن

بر عالم و آدم دوباره سروری کن


امروز در دستان خود جارو گرفتی

دیروز حتی از علی هم رو گرفتی

امروز با شانه خم از گیسو گرفتی

دیروز خون لخته از پهلو گرفتی


نان می پزی اما دلم خوش نیست خانم

جان دادنت شایع شده مابین مردم


دیشب که خوابیدی تو را افسرده دیدم

گلگبرگ هایت را خم و پژمرده دیدم

رنگ کبودی که به رویت خورده دیدم

کابوس میدیدی تو را آزرده دیدم


این قصه ی تنهایی ات در کوچه ها چیست

گفتی نزن؛ من باردارم؛ ماجرا چیست؟


شهر مدینه زندگی ام را نظر زد

گرگ سقیفه ناگهان از کوچه سر زد

زهرا دم در رفت و او محکم به در زد

زهرای من را پیش چشم چل نفر زد


اهل مدینه عاقبت چه بد شدند آه

با پا ز روی همسر من رد شدند آه


پشت در ماتکمده اخگر که پیچید

عمامه دور گردن حیدر که پیچید

پشت تو دائم چادر و معجر که پیچید

سوی ضریح پیکر تو در که پیچید


مسمار بین سینه ات جا باز کرد و

رفت و به سرعت محسنت را ناز کرد و


هر بار میگفتی نزن؛ یا مشت خوردی

یا پشت دستی با چهار انگشت خوردی

شلاق از پیش و لگد از پشت خوردی

این ضربه هایی که به قصد کشت خوردی...


...من خورده بودم زود تر افتاده بودم

زیر دری که سوخته جان داده بودم


حق نگذرد از قنفذ و جرم گزافش

دیدم که در کوچه چه جوری با غلافش

زد روی آرنج تو با آن انعطافش

پاداش هم میگیرد از کار خلافش


در بین آن کوچه چه کاری داد دستت

از قسمت پهنا زد و افتاد دستت


باید نخ و سوزن بگیری پر بدوزی

یک پیرهن با چندتا معجر بدوزی

پیراهنی ایمن ز یک لشگر بدوزی

زیر گلو را بلکه محکم تر بدوزی


شاید که روی این یقه، خنجر نیامد

شاید ته گودال از تن در نیامد


وقتی حسینت تشنه لب افتاده باشد

در چنگ یک مرد عرب افتاده باشد

ای کاش قتل او به شب افتاده باشد

یا جای صورت به عقب افتاده باشد


اینگونه نه از پشت گردن خون می آید

نه؛ پیرهن از پیکرش بیرون می آید


روزی ز فرق دخترت مو می کشند و

از دست دخترها النگو می کشند و

الواط ها در خیمه چاقو می کشند و

ناموس زهرا را به هر سو می کشند و


اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در روز5/1/92

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 18:9 ] [ ناصر ] [ ]


مهدی زراعتی

حضرت زهرا (س)


عشق خدا عشق منی فاطمه

حب شما اجننی فاطمه

تو و مقامی که خدا اگه است

ما و زبان الکنی فاطمه

لیلی پنهان که همه لیلیان

بهر تو مجنون علنی فاطمه

مادر ما کنیز فضه تو

فقط تو مادر تنی فاطمه

بی تو نوای کودک دل ما

من الذی ایتمنی فاطمه

میکده عشق علی کوثری

شیر دل شیر زنی فاطمه

نبود تو خلع سلاح علی

تیغ سپر وجوشنی فاطمه

پای علی جان تو جان کنده ایم

از دل ما دل نکنی فاطمه

نیم دل ما زتو شد حسینی

نیمه دگر هم حسنی فاطمه

به یاد سینه شکسته تو

باب شده سینه زنی فاطمه

مشکی ما بافته دست تو

شبیه کهنه پیرهنی فاطمه

ما و غم خون کفنی فاطمه

تو و غم بی کفنی فاطمه

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 17:59 ] [ ناصر ] [ ]


مهدی زراعتی

امیرالمومنین (ع) . مدح
 
به حال نوکریم عشق میکنم اقا
 فقط تو میخریم عشق میکنم اقا

 اگرچه منع شمارند راه سرخ مرا
 اسیر خودسریم عشق میکنم اقا
 
شبیه طفل پریشان بهانه میگیرم
 عجیب مادریم عشق میکنم اقا

 سرم به زیر کم اورده همیشگیه
 مصاف دلبریم عشق میکنم اقا

 کلاف اشک منو خیل عاشقان شما
 اگرچه اخریم عشق میکنم اقا

 خلاصه اه ندارم در این بساط ولی
 همین که حیدریم عشق میکنم اقا
[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 12:59 ] [ ناصر ] [ ]


مهدی رحیمی

امام رضا ع


من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند
 به چه مقدار به زائر بدهم فکر کند
 از شما خواستن عشق است ضرر خواهد کرد
هر که در وقت گدایی به رقم فکر کند
بهتر این است که زائر اگر آمد به حرم
دو قدم عشق بورزد سه قدم فکر کند
 به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد
 زیر این قبه به هستی به عدم فکر کند
 به دو گلدسته دو تا ساق به دوش گنبد
 به رواقی که شده پیش تو خم فکر کند
 به چرا سال گذشته دو سه بار و امسال-
فقط این بار...به این قسمت کم فکر کند
 به خودش...نه به کسانی که به یادش آمد
 چون که در آینه کاری حرم فکر کند
موقع دست به سینه شدن و عرض سلام
 کربلایی شده هرکس به علم فکر کند
 چون که از باب جواد تو کسی داخل شد
 خنده داراست که دیگر به قسم فکر کند
 دیر وقتی ست که تا در حرمت دم بدهد
جای دم حضرت عیسی به دو دم فکر کند
بهترین نوع زیارت شده اینکه امشب-
هم کسی گریه کند پبش تو هم فکر کند
[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 14:56 ] [ ناصر ] [ ]


تولی و تبری


ما به غلامان علی و عمر

هیچ نگوییم زخیرو زشر

حشر غلامان علی با علی

حشر غلامان عمر با عمر

[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 12:1 ] [ ناصر ] [ ]


اربعین


هر طور بود آمدم اینجا گمان نبود

اصلاً اُمیدِ آمدنِ کاروان نبود

من زینبم نه زینب وقت وِداعمان

زینب به زیر جامه اش این داستان نبود

من زینبم نه زینب تا عصر یازده

موی سپید و این همه قَدِ کمان نبود

آسان نبود رفتن ما تا به کوفه، شام

گاهی میان قافله یک لقمه نان نبود

آسان نبود رفتن ما با حرامیان

پرده نداشت محمل ما، شأنمان نبود

آسان نبود آمدن ما از این مسیر

غیر سرت به رویِ سرم سایبان نبود

این قافله که خانم قامت کمان نداشت

دارایِ دختری شده لکنت زبان نبود

تعداد ما کم است نپرس از دلیل آن

با نازدانه ات احدی مهربان نبود

رفتی و بردی اصغر و حتی برای من

نگذاشتی رقیه يِ خود را برای من

با اشکِ چشم غسل زیارت کنم حسین

وقتش رسیده جان برود از تنم حسین

حالا که باز هست دو دستم چه فایده؟

دستی نمانده سینه برایت زنم حسین

دیگر رسالتم که به پایان رسیده است

بگذار کربلا بشود مدفنم حسین

هر چه به من گذشت فدای سرت حسین

معجر که هست روی سر خواهرت حسین

بعد از تو گاه قافله سالار بوده ام

گاهی سپر، طبیب، پرستار بوده ام

هر جا برای حفظ امام زمانه ام

زهرا میان کوچه و بازار بوده ام

بی معجزه، بدون عصا، با قَدِ خَمَم

موسی میانِ مجلس اغیار بوده ام

چشم یزید کور شد از خطبه های من

من ذوالفقار حیدر کرار بوده ام

من پس گرفته ام عَلَم ساقی تو را

تا ساقی ات بداند علمدار بوده ام

از من مپرس، مگو خواهرم کجاست؟

آن بلبل سه ساله ي من دخترم کجاست؟

یادت که هست آنچه سر پیکرت شد و

چوب و عصا و نیزه فرو در پَرَت شد و

از پشتِ سر گرفت به بالا سر تو را

آنچه به پیش من خواهرت شد و

می آمدند دستِ پُر از قتله گاه و بعد

در زیر سُم اسب لگد پیکرت شد و

رفتم به شام و كوفه به همراه یک نفر

یک ساربان که صاحب انگشترت شد و

گاهی فراز نیزه و دروازه مرقدت

گاهی میان طشت ، نزولِ سرت شد و

آرام گفته ام که ابالفضل نشنود

حرف از کنیز بردن یک دخترت شد و

[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 6:42 ] [ ناصر ] [ ]


مصطفی متولی

حضرت رقیه (س)


وقتی رسید قافله در مجلس یزید

بالا گرفت قائله در مجلس یزید

اشک سر بریده در آمد که پاگذاشت

زینب میان سلسله در مجلس یزید

زینب رسید و دورو برش جمع خسته ای

با پای پر ز آبله در مجلس یزید

داغ رباب تازه شد آن لحضه ای که دید

بالا نشسته حرمله در مجلس یزید

با کینه ای به قدمت تاریخ ، کفر داشت

با دین سر مقابله در مجلس یزید

دفها بروی دست و کل میکشید مست

مطرب میان هلهله در مجلس یزید

بزم شراب بود و چه کردند پای تشت

رقاصه ها پِیِ صِله در مجلس یزید

ای وای ، بین جام شراب و سر امام

چندان نبود فاصله در مجلس یزید

چوب حراج بر لب و دندان که خورد ، سر

شد با خدا معامله در مجلس یزید

بالا که رفت چوب ، سه ساله بلند شد

صبرش نداشت حوصله در مجلس یزید

میخواست معجر از سر خود وا کند مگر

برهم خورد معادله در مجلس یزید

چشمش به عمه خورد و وقار و صبوریش

لب بست دیگر از گله در مجلس یزید

نفرین نکرد و زخم دلش بی نصیب ماند

از مرهم مباهله در مجلس یزید

شد اشک چشم ،  بغض و بدل کرد اینچنین

آتش فشان به زلزله در مجلس یزید

صحبت که از خرید و فروش کنیز شد

افتاد باز ولوله در مجلس یزید

خون خورد زینب و جگرش پاره پاره شد

از دست إبن آکله در مجلس یزید

[ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ] [ 13:19 ] [ ناصر ] [ ]


ضریح نو


مرا از پیش خود اقا نکن دک

که کردم نام زیبایت به دل حک

دعا کن تا بقیع را هم بسازیم

حسین جانم ضریح نو مبارک

[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 11:56 ] [ ناصر ] [ ]


علی اکبر لطیفیان

گودال

قبول كن كه شبیه حصیر افتادی
 قبول كن ته گودال گیر افتادی
 مخواه تا كه سر من به گریه بند شود
 بگو چكار كنم از تنت بلند شود
 بگو چه كار كنم آب را صدا نزنی
 بگو چه كار كنم تا كه دست و پا نزنی
 بگو چه كار كنم از تو دست بر دارند

 برای پیكر تو یك لباس بگذارند
 میان گریه ی من این سنان چه می خندد
 دهان باز تو را نیزه دار می بندد
 آهای شمر عبا را كسی ربود برو
 بیا النگوی من را بگیر و زود برو
 برای غارت پیراهنت بمیرم من
 چرا لباس ندارد تنت بمیرم من
 قرار نبود بیفتی و من نگاه كنم
 و یا كه گریه به كوپال ذوالجناح كنم
 مگر نبود مسلمان كه این چنین زده اند
 بلند مرتبه شاهِ مرا زمین زده اند
[ جمعه سوم آذر 1391 ] [ 16:34 ] [ ناصر ] [ ]