مردم شهر چه ها بر جگرت آوردند
شعله بر سوختن بال و پرت آوردند
دست سمت رخ هم چون قمرت آوردند
گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند
خواب بودی ورم پلک ترت را دیدم
رفتی از هوش کنارم، به خودم لرزیدم
بعد از آن روز که من سوختنت را دیدم
مُردم و زنده شدم زخم تنت را دیدم
باورم نیست بمانی کفنت را دیدم
غیرت کوچه و اشک حسنت را دیدم
چند وقتی ست که خوابش پر کابوس شده
غیرت کودکمان زخمی ناموس شده
وای اگر بال و پرت میل به پرواز کند
زخم سر بسته ی پهلوت دهن باز کند
از تب نیمه شب تو سخن آغاز کند
باید امروز نگاهت کمی اعجاز کند
ور نه از خس خس راه نفست می میرم
آه، از شهر مدینه چه قدر دلگیرم
اشک چشمان ترت کاش امانت می داد
سوزش بال و پرت کاش امانت می داد
دنده ی دردسرت کاش امانت می داد
شب و درد کمرت کاش امانت می داد
نقشی از صورت خورشید در این شام بکش
بسترت سرخ شده، پس نفس آرام بکش
بشکند دست بزرگی که به رویت بد زد
از لج من به روی بازوی تو آمد زد
خواست تا دست بیافتد چه قدر بی حد زد
دشمنت زخم پیاپی به دلم خواهد زد
با زمین خوردن تو سینه ی من تیر کشید
دست من را نفس خسته به زنجیر کشید
در نگاه تو غم سوختنی معلوم است
غمت از دوختن پیرهنی معلوم است
در سراشیبی گودال تنی معلوم است
کشتۀ بی سر و پاره بدنی معلوم است
تکه های بدنش سهمیهٔ هر نیزه است
حضرت زهرا - شهادت
آن که باخلقت توهرچه که بودآورده
جبرییلش به سجود تو سجودآورده
نه...غلط گفتم ازآغازخدابانورت
نه فقط آنچه که بودآنچه نبودآورده
سرسجاده شب ماه شب اول ماه
سرتعظیم به پیش تو فرود آورده
بادازخاک سرکوی توسوغات سفر
یک بغل رایحه عنبر و عود آورده
مادرآب تویی و پدرخاک علی
آب وخاکی که گلم رابه وجود آورده
چندقرنی ست که مضمون بلندعمرت
شاعران رابه سرگفت وشنودآورده
هیزم آورد درخانه توکینه ولی
آتش فاجعه راچشم حسودآورده
ای که همرنگ بلالت شده دیوارحرم
چه بلایی به سرت آتش ودود آورده
آه...خورشیدعلی بادمخالف چندیست
درحوالی رخت ابر کبود آورده
باعث سجده به دامان تودرعلقمه شد
آنکه برفرق علمدارعمودآورده
حضرت زهرا (س) - شهادت
سلام،آمده ام تاسفارشي بدهم
دري بسازبرايم دوباره؛ اي نجار
دري كه كنده نگردد به ضربه ي لگدي
دري مقاوم ومحكم ز بهترين الوار
دري كه رد نشود يك غلاف از لايش
دري بساز بدون شيارو بي مسمار
براي اينكه كسي مشت روي در نزند!
بيا سه چار كلون اضافه تر بگذار
دري بساز برايم ز چوب هاي نسوز
دري كه ديرتر آتش بگيرد اي نجار
دري به عرض من و جبرئيل ويك تابوت
دري به طول قدوقامت خم عمار
درانتها، سرهرميخ تيزرا كج كن
حضرت زهرا(س) - شهادت
داری چه زود می روی ای روح چادری
از دست نانجیب و ضخیم که دل خوری؟
این مخمل کبودی یکدست کار کیست؟
هرگز ندیده ایم کبودی به این پُری!
جزء مطهرات، یکی خون زخم توست
آبی که نام داده امش قرمز کُری
با احتیاط رد شو از این کوچه ی وقیح
دارد نگاه می کندت چشم آجری
امشب مگر که شام زفاف مزار توست؟
داری کفن برای عروسیت می بُری
قیچی نزن به پارچه اندازه ی تو نیست
باید به قد عرش بدوزند چادری
حضرت زهرا (س) – شهادت
زهرا همان کسی است که بیت محقرش
طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش
او را خدا برای خودش آفریده است
تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش
شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست
«مردی» پـیـمبر است که زهراست دخترش
مانند احترام خداوند واجب است
حفظ مقام فاطمه حتی به همسرش
یک نیمهاش نبوت و نیمش ولایت است
حالا علی صداش کنم یا پیمبرش
دست توسل همهی انبیا بود
بر رشته های چادری صبح محشرش
ما بچههای فاطمه ممنون فضه ایم
از اینکه وا نشد پس در پای دخترش
مسمار در اگرچه برایش مزاحم است
اما مجال نیست که بیرون بیاورش
حضرت زهرا (س)
مدینه ناله ای شبگرد دارد
مدینه مردم نامرد دارد
گذشته قرن ها از قصه اما
هنوزم جای سیلی درد دارد
در حنجره اش بغض ثقیلی مانده
در قاب نگاهش عکس نیلی مانده
هرچند گذشته قرن ها از قصه
در گوش حسن صدای سیلی مانده
حضرت زهرا (س) - شهادت
كار تنش زياد ولي وقت من كم است
يك شب براي شست و شوي اين بدن كم است
بانوي من نحيف نبود ، اينچنين نبود
وقتي نگاه ميكنمش ظاهراً كم است
در زير پارچه ورمش گم نميشود
آنقدر واضح است كه يك پيرهن كم است
بايد چگونه جمع كنم اين بساط را
فرصت كم است و آب كم است و كفن كم است
مسمار را خودم زده بودم به تخته ها
بايد بميرم آه ، پشيمان شدن كم است
گيرم حسين دق نكند اينچنين ولي
گريه بدون داد براي حسن كم است
آئينه آمدي و ترك خورده ميروي
يعني براي بردن تو چهار زن كم است
پيراهن حسين كه كارش تمام شد
پس جاي غُصّه نيست اگر يك كفن كم است
بالت ، پرت ، تنت ، همه ي پيكرت خدا
اين زخمها زياد ولي وقت من كم است
حضرت زهرا(س) - شهادت
در پیچ کوچه بود، که ولگرد ِ لعنتی...
با سنگ زد به آینه، بی درد ِ لعنتی
دیدم به جنگ مادر رنجورم آمده !
فریاد می زدم :« برو نامرد ِ لعنتی»
خونت حلال خشم حسن می شود، برو
خونم به جوش آمده ، خون سرد ِ لعنتی
خط ونشان برای زنی خسته می کشی !؟
لعنت به هرکه گفته به تو مرد، لعنتی!
دیوارهای سنگی آن کوچه شاهدند
با مادرم چه کرد، کمردرد ِ لعنتی
حضرت زهرا (س) _ شهادت
پروانه شدم شعله به پای تو نگیرد
این
حادثه بر هیچ کجای تو نگیرد
بین
نفس سینه ی من فاصله افتاد
تا
اینکه در این شهر صدای تو نگیرد
تا
این سپر تا شده ات فایده دارد
ای
کاش مرا از تو خدای تو نگیرد
پهلو
زدم آنقدر که مسمار بیفتد
تا
موقع رفتن به عبای تو نگیرد
افتادن
من در وسط کوچه صدا کرد
آری
خبری نیست برای تو نگیرد
من
شیشه سپر میکنم امروز برایت
تا
سنگ سر کوچه به پای تو نگیرد
تو
خواستی اینبار فدایم شوی اما
من
خواستم اینبار دعای تو نگیرد
از وبلاگ من غلام قمرم
حضرت زهرا(س) _ شهادت
اين روزها كه ديدنتان كيميا شده
اين خانه بي نگاه تو دارالعزا شده
باور نميكنم چقدر آب رفته اي
حتي براي ناله لبت بي صدا شده
من ميخ بر دلم نه به تابوت ميزدم
هرچند خنده اي به لبت آشنا شده
شرمنده ام كه بودم و پاي غريبه ها
با شعله هاي سرخ به اين خانه وا شده
شرمنده ام كه بودم و نامحرمان شهر
آنگونه در زدند كه از هم جدا شده
فهميده ام چه بر سرت آن روز آمده
از وضع چادري كه پر از رد پا شده
وقت نفس كشيدن تو اين صداي چيست
اين استخوان سينه چرا جابه جا شده
پيراهن حسين مرا دوختي ولي
افسوس حرف روز و شبت بوريا شده
با زينبم بگو سه كفن مانده پيش ما
با زينبم بگو كه به غم مبتلا شده
با او بگو كه بوسه زند بر گلوي خشك
بر حنجري كه محمل سرنيزه ها شده
با او بگو كه بوسه زند جاي مادرش
بر پيكري كه خرد شده ، آسيا شده